علی جون علی جون ، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

جوانمرد کوچک

31 فروردین روز مادر

مرا به کعبه چه حاجت …! طواف می کنم (( مادری )) را که برای لمس دستانش هم … وضو باید گرفت … روز مادر بر تمامی مادران مهربان عالم مبارک باد ...
3 ارديبهشت 1393

ماموریت طبس

سلام دوستای مهربونم ، من با مامانیم ٢٨ و ٢٩ فروردین دو روزه رفتیم طبس البته تنها نبودیم همکارای  مامانی هم بودند با بچه های گل شون ، خیلی خوش گذشت جاتون خالی ، خصوصا جای آبجی مریمم . منم که زنده باشم تا جون داشتم فضولی کردم . البته نگفته بودم قبل سفر به طبس روی چرخم بودم و شیرازه هم دستم بود از روی چرخ افتادم و شیرازه کوبیده شده توی دهنم ، باباییم منو سه دکتر برد آخرش دکتر گفت خدا رو شکر پاره نشده که نیاز به جراحی باشه فقط زخم شده بود ولی خیلی اذیت  بودم دکتر بهم خشک کننده داده و گفت مایعات و بستنی بخورم .الانم بد نیستم . ولی با این وجود کم نذاشتم و حسابی شیطنت کردم البته خانم گلی ها که ٥ تا بودن همراه ما ، از بزرگ وکوچ...
31 فروردين 1393

علی جون و گل

 سلام ، دوستای گلم ببینید چه گل خوشگلی دارم خاله زهرا به مناسبت پیروزی انقلاب هدیه داد .     توی عکس ذیل هم هد بابایی یم رو زدم از بس که میگم مامانی یم ، بابایی یم ، آبجی یم فکر میکنم وسایلاشونم مال منه . ببینید از بس جومونگ نگاه کردم همیشه هم شمشیر به دستم       ...
16 فروردين 1393

15 فروردین تولد مریمی گل

       بیایید به احساس گل مریم پی ببریم . . .  وقتی شبنمی بر روی گل مریم نازی مینشیند مریم از طراوت شبنم که بر تنش نشسته عطرش را به طبیعت هدیه میکند  و عاشق رهگذری که از انجا میگذرد به ان احساس پی می برد و میداند که باید شبنم گونه بر تن مریم بارید و فدائی بود.  احساس گل مریم  نوید عاشقیست من این احساس را به تو تقدیم میکنم و عطر مریم که یاد آور خاطره هاست را تقدیم میکنم به گلزار وجودت . . .  سال 1381 سال اسب ،سال 1393 هم سال اسب ، 12 سال گذشت .  مریمی جون دوستت دارم . ...
16 فروردين 1393

علی جون در 13 نوروز93

    سلام ، 13 نوروز 93 هم تمام شد ان شاء الله سال دیگه همینطور همه کنار هم باشیم روز خوبی بود منم تا تونستم شیطنت کردم باباییم که تا شب سر کار بود اولش مریم جون و بعدشم مامانیم خیلی خسته  شدند چون همش میخواستم کوه برم . بعدظهرش هم از بس خسته شده بودم پهلوم درد گرفته بود همش گریه میکردم آخه چند روز قبلشم  پهلوم به مبل خورده و کبود شده بود .بالاخره با کمک  خاله جون و عمو جونم خوابیدم . ولی خیلی خوش گذشت جای باباییم خیلی خالی بود .... ...
16 فروردين 1393